تبليغاتX
بیا که میروم از این دیار

 

To tribulations of mankind
Dame Nature is indifferent;
To human sorrow she is blind,
And deaf to human discontent.
Mid fear and fratricidal fray,
Mid woe and tyranny of toil,
She goes her unregarding way
Of sky and sun and soil.

In leaf and blade, in bud and bloom
Exultantly her gladness glows,
And careless of Man's dreary doom
Around the palm she wreathes the rose;
Creating beauty everywhere,
With happy bird in holy song . . .
Please God, let us be unaware
Like her of wrath and wrong.

Let us too be indifferent,
And in her hands our fate resign;
Aye, though the world with rage is rent
Let us be placid as the pine.
For if we turn from greed and guile
Maybe Dame Nature will relent,
And bless us with her lovely smile
Of comfort and content.

by: Robert W

 

 

+ نوشته شده در  Tue 1 Jul 2008ساعت 9:9 AM  توسط تبسم | 
Download free desktop wallpaper - nature picture, macro, butterfly and flowers, by Dean Forbes

 

A flower can return us to paradise
and put our connection to an endless end.‎
A flower can create us anew
and refresh our joyful missing memories.‎
And no differ whether a wild or a hot-house one ‎
Only a flower…‎

Only a flower?‎
Alas, what did we do??‎
We wrongdoer creatures destroyed and burnt ‎
One hundred and twenty four thousands
‎ gardens of real flowers.‎
And consequently, we, loathsome nasty sinners
were sentenced to wash our faces ‎
‎ in a cesspool of cruelty each morning,‎
breathe the putrefied air of discrimination till evening,‎
and go to bed with nightmares and devilish sex dreams.‎

Such a filthy place is our reward ‎
and the next hell is worse than this, if‎
there weren't any flower to return us to lovesickness.‎

Oh, my hidden flower
‎ all of the windows are waiting ‎
‎ for your reviving fragrance.

+ نوشته شده در  Mon 17 Mar 2008ساعت 0:14 AM  توسط تبسم | 
در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلتها و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه. ناگهان ذکاوت استاد و گفت:بیایید بازی کنیم مثلآ قایم باشک. همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورآ فریاد زد من چشم می گذارم و از انجایی که هیچ کس نمی خواست بدنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند که او چشم بگذارد و بدنبال انها بگردد. دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن یک....دو.....سه......
همه رفتند تا جایی پنهان شوند. لطافت خود را به شاخ ماهی اویزان کرد. ضیافت داخل انبوهی زباله پنهان شد. اصالت در میان ابرها مخفی شد. هوس به مرکز زمین رفت. دروغ گفت زیر سنگی پنهان میشوم اما به ته دریا رفت. طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود
هفتادو نه....هشتاد....هشتادو یک.... همه پنهان بودند به جز عشق زیرا   عشق همواره مانده بود و نمی توانست تصمیم بگیرد و جای تعجب نیست چون همه میدانیم پنهان کردن عشق مشکل است. در همین حال دیوانگی به پایان شمارش رسید نود و پنج....نود و شش....نود و هفت.هنگامیکه دیوانگی به پایان رسید عشق پرید و در بین یک بوته گل رز پنهان شد.دیوانگی فریاد زد امدم و اولین کسی که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی اش امده بود تا جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه اویزان بود. دروغ ته دریا...هوس در مرکز زمین. یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق او از یافتن عشق نا امید شده بود. حسادت در گوشهایش زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت گل رز است.                
دیوانگی شاخه چنگگ مانندی را از درختی کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد و عشق از پشت بوته ای بیرون امد با دستها یش صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می امد.شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمی توانست ایی راببیند.او کور شده بود.دیوانگی گفت:من چه کردم؟ چگونه می توانم تو را درمان کنم عشق پاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری کنی راهنمای من شو و
اینگونه است که از ان روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.
+ نوشته شده در  Thu 30 Nov 2006ساعت 10:56 AM  توسط تبسم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
دوستدار طبیعت

نوشته های پیشین
6/28/2008 - 7/4/2008
3/12/2008 - 3/19/2008
11/29/2006 - 12/5/2006
پیوندها
×نسترن×
تبسم
داش صادق
hamid
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان